|
|
|
|
![]() امیرحسین شمشادی رییس شاخه جوانان ستاد میرحسین موسوی همچنان در اوین به سر می برد... این روزها جای این دانشجوی همیشه خندان دانشکده خبر در این دانشکده خالی است. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:52 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز هم بعضی روزها با وجود اینکه می دونم توی سیاهچاله های اوین هستی، هر از گاهی وبلاگت رو باز می کنم و لااقل با آرشیو و اون مطالبی که شاید در گذشته نخونده باشم، خودم رو سرگرم کنم. خیلی وقته که دیگه به فیس بوک نمی آیی و دیروز وقتی توی اخبار 20 و 30 وسط اعترافاتت! گفتی اس ام اس و اینترنت و فیس بوک و ... و انقلاب مخملی ناخودآگاه بغض گلوم رو گرفت... یاد جمله هایی افتادم که روی فیس بوک می نوشتی... یاد عکسهات می افتادم که هر روز عوضشون می کردی... هنوز حرفهای (اعترافات) دیروزت رو باور نکردم... هرگز هم باور نمی کنم... آخوند دوست داشتنی اصلاحات، هنوز هم دوستت دارم... به امید آزادیت...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:34 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
صد رحمت به مغولها... آنها كتابخانهها را سوزاندند و رفتند... شما كه اجازه انتشار كتاب را هم نمي دهيد... شما انديشه و فكر را به زندان مي فرستيد... تاريخ را خوانده ايد... چقدر؟ در حد همان كتابهاي راهنمايي و دبيرستان هم خوانده باشيد، كافي است... نمي دانيد تاريخ مادر انسانهاست... نمي دانيد هر جاي تاريخ كه خوني به ناحق ريخته شده، بيشتر نگاشته شده است... نمي دانيد امروز همه تاريخ نگارند و اين روزها ۷۰ ميليون نفر تاريخ را از بر مي كنند... واقعا نمي دانيد كه قرنها بعد فرزندان ما تاريخ ما را مي خوانند و همانگونه كه ما مغول را لعنت مي كنيم و براي كريم خان زند درود مي فرستيم... آنها هم... ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که با جنگ هاي ايرانيان و روميان هرگز نابود نشد... با حاکمیت امیر مبارزالدین و سلطان محمود غزنوی و چنگیزخان مغول و تیمور و افغان نابود نشد. ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که با بی درایتی امثال سلطان محمد خوارزمشاه و پادشاهان قجر و جنگ های بی حاصل شیعه و سنی هیچ گاه نابود نشد. ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که شاه اسماعیل اول وقتی با نورالدین عبدالرحمن جامی درگیر بود دستور داد هرجا نام جامی را دیدید نقطه ی زیر جامی را بردارید و بر بالای کلمه بگذارید و جامی را خامی بخوانید اما هیچ گاه هفت اورنگ جامی نابود نشد. ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که وقتی مغول برد و خورد و کشت باز بر بلندای سرزمین خود ایستاد و مردانه هم ایستاد. ایران آنقدر بزرگ و با شکوه است که اگر هر کس هم رییس اش شود و دروغ بگوید و با ناجوانمردی و فریب و خدعه رفتار کند باز هم این سرزمین پر از غزلیات حافظ و گلستان سرسبز سعدی و مثنوی مولانا و سلامان و ابسال جامی و ترانه های خیام و فیه مافیه و منطق الطیر عطار باقی می ماند و ما شعر عشق به سرزمین مادری را زمزمه خواهیم کرد و به یاد می آوریم که محتسب در زمانه ی حافظ چه کرد و زاهد ریایی چه گفت و با حکیم فردوسی چه برخوردی شد و عطار چگونه کشته شد و با منصور حلاج چه کردند و عین القضات را چگونه پرپر کردند و در عهد مشروطه چه خونها که ریخته نشد و ستارخان و باقرخان را چگونه در باغ طوطی دفن کردند و مصدق را چه کسی به احمدآباد فرستاد و دكتر احمدی که بود... و ما نگرانی مان فراتر از گونی های سیب زمینی است... اگر هر روز هم به ما سيب زميني بدهيد ما سيب زميني نيستم... ما جوانه هاي سبزيم... از جوانه آنچنان هراسيديد كه به باد گلوله گرفتيد... جوانه هاي سبزيم كه هر روز جان مي گيريم... آب و خاك و نور خورشيد نميخواهيم... انديشه و فكر خوراك ماست و اصلاحات هدف ما... خاتمي ما را آبياري مي كند... ميرحسين به ما مي تابد و ما رشد مي كنيم... هر روز... تاريخ... امان از تاريخ... تاريخ شما را فراموش نخواهد كرد... تاريخ خوب و بد را جدا مي كند درست مثل همان علف هاي هرزه... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 20:36 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
امیرحسین را آزاد کنید هنوز دانش آموز بودیم...اما دل خوش کرده بودیم که یک روز دانشجو می شویم... به دانشگاه می رویم و برداشتمان از دانشگاه همان دانشگاه پشت اسکناس 50 تومانی بود... گفتیم به دانشگاه می رویم و برای جامعه افتخار می آفرینم... همان چیزهایی که معلم دبستانمان یادمان داده بود... ما هم مثل خیلی ها نتوانستیم زمان را سرکوب کنیم... زمان یقه ما را هم گرفت... تا به خودمان امدیم دیدیم 20 را تمام کردیم و سر کلاس درس یک دانشکده کوچک در خیابان عباس آباد تهران نشستیم و داریم ارکان و عناصر خبر را هجی می کنیم... روزهای اول... ترم اول و دوم گذشت... چقدر خوب بود... همان چیزهایی که در ذهن داشتیم رو رقم زدیم... نشریه راه انداختیم... بحث سیاسی و اجتماعی... با فرید صادقی به خاطر خاتمی و احمدی نژاد از صبح تو سر هم می زدیم تا شب... سر کلاسها همه استادها رو وارد بحث می کردیم و نظرشون رو میشنیدم... درس می خوندیم... تقلب می کردیم... استادها رو می پیچوندیم... سلف رو به هم می ریختیم... چقدر رفیق پیدا کردیم که سرشون به تنشون می ارزید و کلی چیز ازشون یادگرفتیم... تمام این روزهای خوب و تمام این خاطرات شیرین مثل زهر مار تلخ شد... انگار خواب می دیدیم... دوست دارم دوباره بخوابم و همون خواب ها رو ببینم... دوست دارم خواب امیرحسین شمشادی رو ببینم که الان ۱۵ شب نتونسته توی بند ۲۰۹ اوین یه شب با آرامش بخوابه... از شب تا صبح کابوس می بینه... هی چشم پر اشک مادرش می آد جلو چشمش که با بغض می گفت: جگرگوشه ام رو نبرید... امیرحسینم رو کجا می برید؟... مگه جرمش چیه؟ آخه مگه خاتمی رو دوست داشتن و توی ستاد میرحسین کار کردن جرم هست...؟ لااقل اگه جرمی داره بگید تا من هم بدونم؟ وای بر شما که واسه انسانیت آبرو نذاشتید... لابد مادر امیرحسین شب تا صبح گریه کرده و از سر سجاده بلند نشده... خون ایران... شعبان بی مخ، تاریخ تو را فراموش می کند... هنوز میرحسین را دوست داریم... قرن ما قرنی چنین بود...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 10:36 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
در این گیر و دار انتخابات چه اتفاقات میمونی اتفاق می افتاد اگر آن پیر فرزانه ... روح خدا... امام خمینی حضور داشتند. مطمئنان با یک جمله تمام این بساط بعد از انتخابات را جمع می کردند و خیال همه را راحت... آنگونه که هرکس به حق خود برسد و حق کسی پایمال نشود... حال نیز تمام امید ما برای پایان جنجالهایی که بعضا زن و مرد بی گناه نیز مورد ضرب و شتم قرار می گیرند به فرمایشات گرانقدر مقام معظم رهبری است... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 16:11 توسط علی صمدی
|
|
||