تبليغاتX
جوان ایرانی
جوان ایرانی
جمعه چهاردهم تیر 1387
یک خبر جالب ... خنده دار و اشک آور

طبق معمول همیشه داشتم سایت های مختلف رو چک می کردم و خبرهای مورد نیازم رو مطالعه می کردم
ناگهان از دیدن و سپس مطالعه یک خبر شوکه و بی نهایت تعجب ... گریه و خنده را یکجا تجربه کردم.
خبر زیر را کامل بخونید
قسمت اصلی خبر را با رنگ قرمز مشخص کردم
 
 
مدير کل امور فرهنگي و فوق برنامه دانشگاه تربيت معلم تهران اساسي ترين معضل اين دانشگاه را کمبود خوابگاه دانشجويي و نزديکي خوابگاه هاي پسرانه و دخترانه به يکديگر عنوان کرد.

سيدرضا زماني در گفت و گو با خبرنگار سرويس دانشگاه و تشکل برنا، عمده ترين مشکل دانشگاه تربيت معلم را نزديکي خوابگاه هاي دخترانه و پسرانه اعلام کرد و گفت: دانشجويان دختر و پسر در سنين خاصي وارد دانشگاه مي شوند که اگر مسئولان دانشگاه براي ساماندهي اوقات فراغت دانشجويان تدابير لازم را به کار نبرند دانشگاه ها بايد منتظر بروز مشکلات زيادي باشند.
انتهاي خبر//شبکه خبري برنا //www.BornaNews.com//SMS:10000313

خبر کامل رو می تونید روی سایت برنا ببینید

یعنی دانشگاه ها دیگه هیچ مشکلی ندارند ؟
یعنی واقعا نزدیکی خوابگاه دختران و پسران عمده ترین مشکل دانشگاه هاست؟
دیگه چیزی برای گفتن ندارم..................


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : علیرضا صمدي در ساعت 19:25
شنبه چهارم خرداد 1387
صبح امروز ایلنا رفع توقیف شد

از سوي قاضي پرونده رسيدگي به اتهامات ايلنا
صبح امروز دستور رفع فيلتر خبرگزاري كار ايران(ايلنا) صادر شد

مسعود حيدري - مدير عامل خبرگزاري كار ايران(ايلنا) تصريح كرد: از سوي قاضي پرونده رسيدگي به اتهامات ايلنا صبح امروز دستور رفع فيلتر خبرگزاري كار ايران(ايلنا) صادر شد.


وي افزود : البته بر اساس اعلام قاضي حكم اين رسانه نيز صادر شده كه به قرار مسموع تا هفته آينده رسما اعلام مي شود.
وي ارايه توضيح در خصوص زمان از سر گرفته شدن فعاليت ايلنا را به فرصتي ديگر موكول كرد.


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : علیرضا صمدي در ساعت 21:24
شنبه هفتم اردیبهشت 1387
براي پيمان

روزي تولد... تبريك...
ناگاه مرگ... و... تسليت...
اين پايان زندگي نيست. رفتن، رسيدن است... بايد رفت تا رسيد... اصلا بايد آدم اهل رفتن باشد... و تو اين را خوب مي‌داني... يكي دستش را به كشتن ثانيه ها آلوده مي‌كند و درجا مي زند... يكي زمان را با سرعت باد مي‌پيمايد... و هر كس به كاري مشغول است... عجب داستان‌هايي مي‌پردازيم و عجب شعرهايي مي‌گوييم از تولد تا تابوتمان... روزگار غريبي است نازنين...
داغ پدر، اشكهاي ديروز... غم مادر، ناله‌هاي امروز... فكر آينده، انديشه‌هاي فردا... اما تو كوه درد باش... طاقت بيار و مرد باش...
صداقت را از زمان، سادگي را از روزگار و زندگي را از لحظه لحظه هاي انديشيدن آموخته اي حال به ياد خواهي آورد كه كوه از نخستين سنگ ها آغاز مي‌شود و انسان از نخستين دردها...

اي مرد!

اي واژه ي عفيف رهايي

اين آخرين ستاره نيست

پلكي به هم بزن

هر وهم مسلخي ست*

 

 

تسليت

 

 

 

* شاپور پساوند

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : علیرضا صمدي در ساعت 16:33
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
احمدي نژاد!

قابل توجه دوستداران احمدي ن‍ژاد
لطفا حتما اينجا را كليك كنيد!


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : علیرضا صمدي در ساعت 15:19
سه شنبه بیستم فروردین 1387
هیچ کس او را ندید! هیچ کس...

ديروز که صفحه صفحه های اين سياه شهر سوخته را با پاهاي خسته ام، لخ لخ کنان ورق مي زدم. باز هم مثل همیشه از تمام تلوزیون های سیاه و سفیدش سریال نامردی ها پخش می شد. هیاهو بود و شلوغی... دود بود و آهن... صدای بوق و سرکشی ماشین های بیگانه با انسانیت... پیاده ها برای دیر نرسیدن می جنگیدند و سواره ها برای زود رسیدن...
در آن پیاده رو باریک و شلوغ هر کس بهانه ای برای تند رفتن داشت... گویی دو لشکر در حال ستیز بودند...مردم... صدای مردم... صدای قدم های مردم... صدای صحبت های مردم ... همه چیز با هم گره خورده بود. لحظه ای سکوت آرزویی محال بود... راه رفتن دشوار بود. آن هم در میان مردمی که به شلوغی عادت دارند... آنجا جنگ بود و آدم دلش برای انسانیت می سوخت... بغض، مغز را تحريك مي‌كرد براي زايش كلمات...
واي بر روزي كه شلوغي و هياهو، بر انسان و انسانيت حكومت كنند... به روزگاراني نه چندان دور و زندگي انسان‌ها در دل طبيعت فكر بايد كرد و متعلق نبودن به اين سرزمين... ناخودآگاه شعر "در سرزمين تو چنان عاشقند كه گرسنگي را فراموش مي‌كنند، در شهر من اما چنان گرسنه كه عشق را..." زير لب زمزمه مي‌كنم... كلمات هميشه راست مي‌گويند... اين بار نيز گفتند: عشق مرده، مردانگي زنده به گور شده... صداقت، اعدام... دوستي، ناپديد... مهرباني، رفته... و انسانيت... انسانيت هفت كفن پوسانده... بوي حلواي تمام صفات خوب مي آيد...
شلوغي را مي‌بينم...صداي بوق... جنگ مردم با مردم... گريز آدمها از هم...
واي... دوست دارم گريه كنم... اين دروغ نيست... حقيقت است... به خدا حقيقت است... اينجا كه نجنبد نفسي از نفسي و نزند قلب در سينه هيچ كسي يك حقيقت وجود دارد... تنها يك حقيقت... صداي ني مي آيد... از دل اين شلوغي‌ها صداي ني مي آيد... نفس گرم كسي در شكاف يك چوب و رقص انگشتانش... اين يعني تمام دنيا... گوش تيز مي كنم... صدا نزديك مي‌شود و من نزديكتر... به خدا از آن شلوغي خبري نيست، فقط صداي ني را مي‌شنوم و دنبالش مي‌گردم... او گمشده من بود... گويي خودم را پيدا كرده ام... نزديك مي‌روم... نزديك و نزديك‌تر... پيرمردي روستايي... يك كلاه نمدي... با يك لباس محلي... آدمها او را نمي‌ديدند... از گلوي خسته اش مي‌تراويد نغمه... هيچ كس او را نمي‌ديد... همه فقط مي‌رفتند... هيچ كس او را تحويل نمي‌گرفت اما او ني مي‌زد... در چشمهاي چين و چروك خورده اش يك دنيا بود با هزاران ستاره و سالها خاطره... يك ديوار تكيه گاه‌اش شده بود اما آدمها نمي‌ديدنش ... دل ديوار به رحم آمده بود... اما آدمها او را نمي‌ديدند... گدا نبود... فقط ني مي زد... رقص انگشتانش روي ني ... و رقص كلمات به ذهن من فقط براي يك لحظه... ياد شعر سهراب افتادم... "حمله واژه به فك شاعر..."  نه همه را اشتباه نوشتم... انسانيت همچنان زنده است گرچه اندك....

كشتن انسان را كجا باور كنم
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي جنگل را بيابان ميكنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردان با جان انسان ميكنند
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : علیرضا صمدي در ساعت 16:39
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
... بر هر درد بي درمان دواست

لازمه ی انسانیت رنج بردن است
درد کشیدن است
انسان بي درد،جماد است
گياه است
دانستن خود درديست كه هرچه بيشتر باشد،
رنج بردن نيز بيشتراست
و بزرگي هر انساني به ميزان دردهاي متعالي است كه در سينه دارد.
دردهايي كه مرز ما بين انسانيت و حيوانيت است
و نوشتن نيز خود يك گريز گاه است
و شايد يك مسكن
و البته نه يك التيام بخش.
نوشتن تنها،مسكن دردهاي انسانيت است
و نبايد از آن انتظارالتيام اين درد را داشت
چرا كه خاصيت اين درد التيام يافتن نيست
كه اگراين درد التيام يابد انسانيت به اتمام ميرسد
مگر نه اينست كه اين درد،درد انسانيت است
آيا كسي هست كه بخواهد انسانيت خويش را
التيام دهد!!
اين درد، در تابوت نيز انسان را همراهي مي كند.
ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : علیرضا صمدي در ساعت 11:19
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
تولد





18/11/86
بسمه تعالی



به: تمام دوستان
از: من که تولدم هست


باسلام
احتراما بدین وسیله از تمام دوستانی که از طریق تلفن، فکس، نامه، تلگراف، اس ام اس، کبوتر نامه رسان، کارت تبریک، کامنت، ایمیل، ذهنی، حضوری و تمام شیوه های موجود تولدم را تبریک گفتند، تشکر می کنم.
لازم به ذکر است، از دوستانی که تبریک نگفتند نیز هیچ گله ای ندارم. لذا خواهشمندم سال آینده فراموش ننمایند.






توفیق رفیق راهتان باد
علیرضا صمدی
18 بهمن 86




رونوشت:
- مدیرکل محترم دنیا (خدا)
- مشاوران جوان (جبرئیل، میکائل و ...)
- نقش آفرینان تولد (پدر و مادر)
- مدیر کل فوت و امور مردن (عزرائیل)







ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : علیرضا صمدي در ساعت 11:7
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386
تقديم به پيمان عزيزم

سه تيسك در باد با دهان هاي باز

توجه توجه‌ (اثر هنري سه تيسك) فقط براي مدت كوتاهي بر روي اين وبلاگ به نمايش در مي‌آيد و به زودي حذف خواهد شد.


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : علیرضا صمدي در ساعت 15:31
دوشنبه هشتم بهمن 1386
روزنامه ام يك ساله شد...

به بهانه یکمین سالگرد انتشار روزنامه "تحلیل روز"

"ننوشتن" سخت تر از "نوشتن" است!

من هم به نوبه خود تبریک می گویم. اول به آنان که می خوانند. بعد به آنان که می نویسند. آنان که تایپ صفحه آرایی و چاپ می کنند. توزیع کنندگان و فروشندگان هم...
و تبریکی ویژه به آنان که نمی نویسند. آری آنان که نمی نویسند... قلم روی کاغذ می گذاردند. می نویسند. خط می زنند. پاره می کنند. اما در نهایت نمی نویسند. "نوشتن سخت تر از ننوشتن است" خیلی سخت تر...
خیلی سخت است که گاهی ببینی اما نتوانی بنویسی.
ننویسی چون مصلحت است...
ننویسی چون خط قرمز است...
ننویسی چون اپوزیسیون انگاشته می شوی...
ننویسی چون باید میله های زندان را ببینی و روی دیوارهای سلول ات خط های روزشمار بزنی.
البته گاهی اوقات هم ننویسی چون واقعا نمی توانی بنویسی... نمی توانی فقر را با آن عظمتش در چند سطر روزنامه جای دهی... نمی توانی بغضهای یک پدر و زجه های یک مادر که به جرم نداشتن محکوم اند را به کلمه و جمله تبدیل کنی... و هرگز نمی توانی گرسنگی کودکی که واکس می زند را جمله کنی... اصلا کلمه پیدانمی کنی... واژه کمی می آوری و عبارت فراموش می کنی... آری گاهی نوشتن آنقدر سخت است که باید ننوشتن را انتخاب کنی... ننوشتنی که بسیار سخت تر از نوشتن است... و این یک حقیقت است.
جا دارد در آستانه یکمین سالگرد انتشار روزنامه تحلیل روز "ننوشتن" برخی از دوستان را خسته نباشید گویم که خوب می دانم چه کرده اند...
هنوز خود را از یارانی می دانم که روزها را هر روز تحلیل می کنند تا شب به وجدانشان دروغ نگفته باشند. دست يكايكتان را مي‌فشارم و قلمهايتان را مي‌بوسم...


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : علیرضا صمدي در ساعت 14:44
چهارشنبه سی ام آبان 1386
اولین باران پاییزی

... دوباره باران بارید... بارید تا دل تشنه خاطرات را سیراب کند... قطره قطره اش بوسه های فرشته های خدا بود بر یک تقدس... تقدسی که تا همیشه مقدس است... باران یعنی آواز خوشحالی پاییز... پاییز سرافراز است که پاییز است و چرا ما نباشیم... مایی که در این فصل بزرگ زندگی می کنیم... نفس می کشیم و از تنفس مقدسمان در هوایی بارانی تا حد جنون خوشحال...  فصلی که جز آغاز نمی توان یادش کرد... پاییز مقدمه زمستان است و تا مقدمه را نخوانی، نمی توانی متن را دریابی... مقدمه را زیر باران باید خواند... هز قطره اش کلمه ای خواهد بود از گذشته ها... گذشته هایی که فقط با پاییز جوانه می زنند و در زمستان سبز می شوند...
گذشته هایی که شاید هرگز تکرار نشوند... خاطرات بچگی... نوجوانی... باران با چتر توی راه مدرسه. و خاطرات جوانی فقط با باران بی چتر معنی می شود.
سرد است... دستهایم یخ زده... نمی توانم تایپ کنم... نه دستکش می خواهم نه بخاری... گرما جای دیگری است. در چند لحظه آنچنان گرم خواهم شد که تا ابد بسوزم...
نه چرت نمی نویسم. کسی شک نکند. دیوانه هم نیستم. فقط سردم شده... (همین) و این سرما را دوست دارم... سرما به دما نیست... با چند لحظه تفکر می توان گرم شد... گرم تر از آن که هزاران هیزم را بسوزانی... می توان چند لحظه چشم را بست و فکر کرد و تا مرز سوختن گرم شد... گرما در دما و کت و کاپشن و بخاری و دیوار و آتش و... نیست. به خدا قسم گرما زیر سقف آسمان است، زیر همان بارانی که می بارد. آسمانی که همیشه شاهد خوبی است بر آنچه می گذرد. و ناظر خوبی خواهد بود بر آینده ای که رقم می خورد از نیت آدمها...
گفتم آدمها... خنده ام می گیرد... از خودم... از تو... از او... از آنها... از اینها... از همه... ما آدم نیستیم و اگر نه از دیدن درخت، سیب، بهار، تابستان، پاییز، زمستان، برگ، باران، خورشید، ستاره، ماه، دریا، کویر، ساحل و حتی خودمان در آینه یا هر آدم دیگری خوشحال می شدیم... شاید هم گریه می کریم و خدا را شکر... اما اینگونه نیست... از گفتن دروغ، پیروزی در چشمانمان موج می زند، به دیدن دود و آهن و جاده هایی که انتها ندارند عادت کرده ایم و فقط به نان می اندیشیم... نمی دانم شاید حق داریم... باران بارید و به جای این که همه خوشحال باشند و زیر باران روند و شعر سهراب را یادآوری کنند. ترافیک درست کردند و بوق زدند. آنقدر که دعوایشان شد و یکدیگر را زدند. چرا به جای مشت ها همدیگر را نوازش نکردند و چرا به جای ناسزا، از دوستی نگفتند!؟ خودشان هم نمی دانند. 
باران می بارد امشب/ را کسی زمزمه نکرد و ندانستم چرا؟ کودکان هم با /باز باران با ترانی/ بیگانه بودند! و هیچ کس /باران که می بارد دلم.../ را گوش نکرد و همه دروغ گفتند و به فکر این بودند که کرایه بیشتری بگیرند و یا زودتر به یک سقف برسند. کسی از سقف بارانی آسمان لذت نبرد.
... و نمی دانم که چرا می نویسم... اما می دانم که باز هم مثل همیشه نوشتن آرامم کرد.
کاش اولین باران را در شیراز می دیدم...

باران



ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : علیرضا صمدي در ساعت 13:40
دوشنبه چهاردهم آبان 1386
همه ما كودكيم

همه ما كودكيم... اگر چه رشد مي‌كنيم... اگر چه دروغ مي‌گوييم... اگر چه نامرديم... اما هنوز همان كودكيم... همان كودكي كه صبح با يك جغجغه بيدار مي‌شد و شب با نواي آرام لالالايي مادر در بي‌كينه ترين آغوش دنيا خوابش مي‌برد... آري ما همان كودكان ديروزيم كه حالا ريش گذاشته ايم... چادر مي‌پوشيم و به هم دروغ مي‌گوييم... يادش به خير آن روزها دروغ نمي‌گفتيم... دار و ندارمان را كنج حياط پهن مي‌كرديم و مثلا به خانه داداشمان مي‌رفتيم... كجا؟ آنطرف حياط... آلان چي ۴ ما داداشمان را نمي‌بينم و شايد در انتظار ۴ سال ديگر باشيم... بقچه كودك چشمانمان را از اشك مي‌كرديم و از بابا يك آدم آهني مي‌خواستيم... حالا چي دلمان براي يك بار "بابا" گفتن لك زده... بابا زير بار روزگار كمرش شكسته و ما بيچاره تر از ديروزها،‌ كفشي براي رفتن به آينده نداريم... مادرمان... گفتن ندارد... صدايش را از پشت فرسنگها كابل تلفن مي‌شنويم..... به خدا هنوز همان كودك ۶ ساله هستم... دوست دارم دستهاي مادرم را جلو در كودكستان محكم بگيرم و بترسم...
هنوز همان كودكيم و به جاي كودكستان به دانشگاه آمده‌ايم...
هنوز همان كودكيم و به جاي يك خانه شني كنار ساحل، يك منزل مسكوني مي‌خواهيم...
به جاي يك ماشين اسباب بازي قرمز بزرگ يك اتومبيل مي‌خواهيم
و به جاي هر چيز ديگري كه فكرش را كني يك چيز ديگر مي‌خواهيم...
اما هنوز مي‌خواهيم آغوش بي كينه و شانه هايي كه سر بگذاريم و زار زار گريه كنيم... نه براي يك بستني كه روي زمين مي‌افتد بلكه براي تنهاييمان...


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : علیرضا صمدي در ساعت 9:39
جمعه چهارم آبان 1386
يک اگر با يک برابر بود...

معلم پای تخته داد ميزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسيها,

لواشک بين خود تقسيم میکردند

وان يکی در گوشه ای ديگر "جوانان" را ورق ميزد

برای اينکه بيخود های و هو ميکرد و با آن شور بی پايان

تساویهای جبری را نشان میداد

با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاريک

غمگين بود

تساوی را چنين نوشت: يک اگر با يک برابر است.

از ميان جمع شاگردان يکی بر خاست,

هميشه يک نفر بايد برخيزد...

به آرامی سخن سر داد:

  تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها به يک سو خيره گشت و

معلم مات بر جا ماند

  و او پرسيد : اگر يک فرد انسان واحد يک بود

                        آيا باز يک با يک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت.

معلم با خشم فرياد زد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

  اگر يک فرد انسان واحد يک بود

  آنکه زور و زر بدامن داشت بالا بود آنکه

       قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود

  اگر يک فرد انسان واحد يک بود

  آنکه صورت نقره گون, چون قرص مه ميداشت بالا بود

  و آن سيه چرده که ميناليد پايين بود؟

  اگر يک فرد انسان واحد يک بود

  اين تساوی زير و رو می شد

  حال ميپرسم يک اگر با يک برابر بود

  نان و مال مفتخوران از کجا آماده می گرديد؟

  يا چه کس ديوار چين ها را بنا ميکرد؟

  يک اگر با يک برابر بود

  پس که پشتش زير بار فقر خم می شد؟

  يا که زير ضزبت شلاق له ميگشت؟

  يک اگر با يک برابر بود

  پس چه کس آزادگان را در قفس ميکرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خويش بنويسيد:

            يک با يک برابر نيست.... . 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : علیرضا صمدي در ساعت 11:19
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386
دور از شیراز...

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده خکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای، باران ...
باران ؛
شیشه پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران ...
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید:
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را ...
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد آیا
با تو این قصه خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه شاد
از لبان تو شنید:
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را ...
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ !
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ !
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر از پژواکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سر و سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
...
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب! ‌عاقبت مرد ؟
افسوس...
کاکش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
 آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
********* باز برمی گردم*********
و صدا می زنم :
” آی
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کن پنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من اکنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست...
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو اکنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من

منظومه آبی، خاکستری،سیاه
حمید مصدق ... آذر - دی 1343



ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : علیرضا صمدي در ساعت 14:9
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386
روزنامه شرق، توقيف شد

پس از توقيف خبرگزاري ايلنا و روزنامه هم ميهن، صبح امروز روزنامه شرق نيز توقيف شد

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : علیرضا صمدي در ساعت 14:37
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
راه اندازی وبلاگ عکسنوشت

 

وبلاگ عکسنوشت به آدرس http://axnevesht.blogfa.com/ افتتاح شد

 

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : علیرضا صمدي در ساعت 15:57