تبليغاتX
جوان ایرانی - یلدا...
سه سپیدی و سیاهی تا سیاهی یلدا باقیست و یلدا نزدیک است... تنها زاده می شویم و تنها می میریم... اما من اجتماع را دوست دارم... من شلوغی را دوست دارم... من همهمه را دوست دارم... من هنوز هم عاشق آن خانه قدیمی بابابزرگ خدابیامرزم هستم که از حیاط بزرگش تا به اندرونی خانه میرسیدیم میلرزیدیم و وارد می شدیم... من از این همه عمودی شدن شهرها متنفرم... من از این ساختمانها بیزارم... یک وجب از آن خانه قدیمی را می خواهم. من اهل آنجا هستم. من آنجا بزرگ شدم. من آن فرشهای دستباف کلفت را با همه سفت و سخت بودنشان و اینکه زانوهایم درد میگرفت را هنوز دوستتر از مبل و کاناپه دوست دارم... دلم برای صدای ناهنجار بابابزرگم تنگ شد که گاهی می خواند و انگار سرود سالها زیستن را ناله می کرد... انگار صدایش هنوز هم در گوشم می پیچد گاهی... صدایی که صداقت داشت... خودش بود... باند و اکو و آمپی نداشتم. هندوانه اش با بابام بود... کل شیراز را می گشتیم و بزرگترین هندونه شتری را پیدا می کردیم... ما که نمی تونستمی تکونش بدیم حتا... بعدها که بزرگتر شدیم یلدا رنگ دیگری پیدا کرد... همه نبودند... بعضی ها نمی آمدند... بابابزرگم که مرد... یلدا آن سال همه به یادش بودند... حالا یلدا در طبقه دوم پیش مامان بزرگم همه جمع اند... من چهار سال است یلدا نداشته ام... یلدا فیلم می دیدم با دوستانم... امسال یلدا متاهل هستم... سه روز دیگر یلدا است و دلم به طولانی یلدا برای بابابزرگم تنگ شده....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 19:15  توسط علی صمدی  |