خدا را ببین...
مرغ دريايی آواز خواند، كودك نشنيد
سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن
رعد در آسمان پيچيد ، اما كودك گوش نداد
كودك نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت
ستاره ای بدرخشيد ولی كودك توجه نكرد
كودك فرياد زد : خدايا به من معجزه ای نشان بده
ويك زندگی متولد شد ، اما كودك نفهميد
كودك با ناميدی گريست
خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايی
بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد
ولی كودك، پروانه را كنار زد و رفت...
من از هجرت برگی خشکیده از شاخه به خاک ... از دیدن اشک خود در آئینه... از وزیدن یک باد خنک در هیاهو و بیداد گرمای تابستان... من از صدای هوهوی یک قمری یا از صدای بانگ الله اکبر از گلدسته امامزاده... از شاهکار هزار رنگ نقاش طبیعت در پاییز یا در نگاه معصومانه ای خدا را بارها دیده ام... .
علیرضا