خدا را ببین...

كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن
مرغ دريايی آواز خواند، كودك نشنيد
سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن
رعد در آسمان پيچيد ، اما كودك گوش نداد
كودك نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت
ستاره ای بدرخشيد ولی كودك توجه نكرد
كودك فرياد زد : خدايا به من معجزه ای نشان بده
ويك زندگی متولد شد ، اما كودك نفهميد
كودك با ناميدی گريست
خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايی
بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد
ولی كودك، پروانه را كنار زد و رفت...

من از هجرت برگی خشکیده از شاخه به خاک ... از دیدن اشک خود در آئینه... از وزیدن یک باد خنک در هیاهو و بیداد گرمای تابستان... من از صدای هوهوی یک قمری یا از صدای بانگ الله اکبر از گلدسته امامزاده... از شاهکار هزار رنگ نقاش طبیعت در پاییز یا در  نگاه معصومانه ای  خدا را بارها دیده ام... .

علیرضا       

به خدا دلم برات یه ذره شد...........با تو هستم ای دوربین دیجیتال من

خدایا تو می دانی که انسان بودن و ماندن چه سخت است... چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است....

چقدر دلم واسه عکاسی تنگ شده
خیلیه ها.....۲ ماه هست عکس نگرفتم...نه خبرگزاری رفتم ... نه به روزنامه مطلب دادم... اما واسه این که از مردن خودم جلوگیر کنم و لا اقل زنده بمونم یه چیزایی نوشتم...
به خدا خیلی سخته.... ولی چه کار کنم... بعضی موقع ها که نه! خیلی وقت ها آدم مجبوره پا روی دلش بذاره... خداییش خیلی سخته... دو ماه یعنی ۶۰ روز... البته مقصر ۱۰۰درصد من نیستما... اگه تو این مملک یه سر سوزن جوونا رو به قول دولت کریمه خودشون مورد مهرورزی قرار می دادن، خوب بود... ولی افسوس... امشب می خوام برم و حسابی بنویسم و به قول معروف گفتنی ، یه دلی از  عزا درآرم... خدایا تو خودت به این مردم و این مملکت رحم کن، تو را به جون هر کی دوست داری قسمت می دم به داد این مردم بدبخت برس... عصر که داشتم بر می گشتم یه بنده خدایی جلومو گرفت... اونم مث همه یه آدم بود ، اونم تو سینش دل داشت، تو دلش شاید هزارتا آرزو که رو هر کدومش یه وجب خاک نشسته بود، اما یه فرق با من و تو داشت این که لقب گدا رو هم با خودش یدک می کشید... هم سن و سالهای خودم بود  (اگه ننم بود، می گفت دور از جون) حالا که نیست... اما مث همیشه بازم تو خودم رمبیدم...
خدایا تو که صدای منو میشنوی هر روز سر نماز بهت می گم تا کی؟ فقر تا کی؟ بدبختی تا کی؟ نداری تا کی؟ بیچارگی تا کی؟ رو رو با سیلی سرخ نگه داشتن تا کی؟ به خودت قسمت می دم پس چرا جوابمو نمی دی؟ خب بگو دیگه تا کی؟
تا کی مامان قاسم باید بیاد بشینه سر کوچه ما چشمش به دستای مردم باشه تا ببینه کی دلش به رحم میاد و یه ۵۰ تومنی بهش می ده؟
تا کی قاسم کنار ننش بشینه و ...
خدایا خودت رو بذار جای اون (البته جسارت نشه ها) ولی خداییش دلت می آد... نمی دونم... اما اینو می دونم که هوای همه بنده هات  و یه جوری داری و یه جایی جبران می کنی ،،، پس بیا و یه کاری کنیم، یه عقل درست وحسابی به من بده تا بتونه خودش به خودش جواب این سوال ها رو بده... بتونه بفهمه که چرا؟   چرا؟   و جواب هزاران چرایی رو که توی دلم هست رو بده... باشه... قول دادیا... به خدا من آخرش دیوونه میشما!!!! یه کار دیگه هم می تونیم بکنیم ... اگه اینم بشه خوبه یه گنج قارون به من بده تا خودم جواب همه ی سوالای خودم رو بدم . به جون خودم واسه همه بدبختا خونه می سازم ، همه عاشقا رو به هم میرسونم، همه جا رو آباد می کنم، دیگه نه کسی گدایی می کنه ، نه کمیته صندوق امداد می زنه، نه.... اینم که محاله توی خرج خودم زاییدم.
خدایا شکرت یه هوایی هست که می تونم نفس بکشم
خدایا شکرت که آزادم
خدایا شکرت به خاطر همه چیز
خدایا شکرت
اصلا من داشتم از عکاسی و روزنامه نگاری حرف می زدم ... چی شد که یهو رفتم تو فکر ننه قاسم... اینو هم نمی دونم.... اصلا خدایا بیا و یه کار دیگه کنیم... یه عقل درست و حسابی به من بده تا نصف شبی به جای این که بیام بشینم وب آپ دی کنم برم بگیرم بخوابم...
دستت درد نکه که لااقل به حرفام گوش می کنی ... شب به خیر