براي پيمان
روزي تولد... تبريك...
ناگاه مرگ... و... تسليت...
اين پايان زندگي نيست. رفتن، رسيدن است... بايد رفت تا رسيد... اصلا بايد آدم اهل رفتن باشد... و تو اين را خوب ميداني... يكي دستش را به كشتن ثانيه ها آلوده ميكند و درجا مي زند... يكي زمان را با سرعت باد ميپيمايد... و هر كس به كاري مشغول است... عجب داستانهايي ميپردازيم و عجب شعرهايي ميگوييم از تولد تا تابوتمان... روزگار غريبي است نازنين...
داغ پدر، اشكهاي ديروز... غم مادر، نالههاي امروز... فكر آينده، انديشههاي فردا... اما تو كوه درد باش... طاقت بيار و مرد باش...
صداقت را از زمان، سادگي را از روزگار و زندگي را از لحظه لحظه هاي انديشيدن آموخته اي حال به ياد خواهي آورد كه كوه از نخستين سنگ ها آغاز ميشود و انسان از نخستين دردها...
ناگاه مرگ... و... تسليت...
اين پايان زندگي نيست. رفتن، رسيدن است... بايد رفت تا رسيد... اصلا بايد آدم اهل رفتن باشد... و تو اين را خوب ميداني... يكي دستش را به كشتن ثانيه ها آلوده ميكند و درجا مي زند... يكي زمان را با سرعت باد ميپيمايد... و هر كس به كاري مشغول است... عجب داستانهايي ميپردازيم و عجب شعرهايي ميگوييم از تولد تا تابوتمان... روزگار غريبي است نازنين...
داغ پدر، اشكهاي ديروز... غم مادر، نالههاي امروز... فكر آينده، انديشههاي فردا... اما تو كوه درد باش... طاقت بيار و مرد باش...
صداقت را از زمان، سادگي را از روزگار و زندگي را از لحظه لحظه هاي انديشيدن آموخته اي حال به ياد خواهي آورد كه كوه از نخستين سنگ ها آغاز ميشود و انسان از نخستين دردها...
اي مرد!
اي واژه ي عفيف رهايي
اين آخرين ستاره نيست
پلكي به هم بزن
هر وهم مسلخي ست*
تسليت
* شاپور پساوند
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 16:33 توسط صمدی
|