4 خبر نخست خبرگزاری فارس

خبرگزاری فارس

۴ خبر نخست خبرگزاری فارس

۱- فوری// حمله رژیم صهیونیستی به غزه ۲۰ شهید و ۱۰۰ زخمی بر جای گذاشت
۲- سیدهاشم صفی الدین در گفت و گو با فارس: مقاومت و شهادت در لبنان به یک فرهنگ تبدیل شده
۳- اعتراض خانواده ها به برگزاری امتحانات دانش آموزان در دهه اول محرم
۴- کارت شناسایی بسیجیان هوشمند می شود

نمی دونم چی بگم... قضاوت با خودتان...

به شهر خود روم و شهریار خود باشم

بالاخره بعد از ده ما یه فرصت کوچولوی سه روزه پیش اومد تا به شهرم شیراز بیام... ده ماه دوری خیلی سخت بود اما زود گذشت... کاش این سه چهار روز لعنتی باقی مونده دیگه رو می شد زودتر هلاک کرد تا هر چه زودتر به ساعت ۹ شب هفتم دی برسم... دلم واسه وجب وجب شیرازم تنگ شده... شهر خاطراتم... روزی خواهم آمد... خانواده... دوستان... فامیل... فقط سه روز وقت دارم... باید کلی برنامه ریزی کنم... همچنان شیراز را دوست دارم...

بار اولی که احساس کردم شهر یک کتاب بزرگ است حسابی گیج شدم...
اگر شهر شبیه یک متن نوشتاری باشد؛ شهر با تمام خانه‌ها، خیابان‌ها، کوچه‌ها، پارک‌ها، جوی‌ها، درخت‌ها و دیوارهایش مثل یک کتاب بزرگ...
اگر یک شهر یک کتاب باشد، هر محله یک صفحه می‌شود، هر بلوک یک پاراگراف، هر آپارتمان یک جمله و هر خانه یک کلمه و آدم‌های داخل هر خانه معانی آن.
کوچه‌ها نقطه‌ویرگول‌ها و پیاده‌روها ویرگول‌ها، درختها نقطه و...
شاید پارک‌ها بتوانند کروشه باشند، نمی‌دانم چرا، اما این حس را به من می‌دهند؛ و می‌توانم بنشینم و به این فکر کنم که هر تکه از شهر می‌تواند چه نقشی در متن داشته باشد.
وقتی در یک کتاب بزرگ قدم می‌زنم می‌توانم به معانی کلمات خیره بشوم و خانه‌های خوشبخت را پیدا کنم، می‌توانم توی ویرگول‌ها آرام قدم بزنم و رفتن‌ام به جمله‌ی بعدی یا رسیدن به جمله‌ی خودم را عقب بیاندازم.
می‌توانم خوانش تازه‌ای از جمله‌ای داشته باشم. می‌توانم نقش‌ها را عوض کنم و آدم‌ها را کلمه بگیرم و با خودم و دوستان‌ام جمله بسازم.
می‌توانم از روبروی چندین جمله با چشمان بسته عبور کنم و می‌توانم... شهر را بخوانم.
شهر من شیراز...از  آخرین باری که شیراز را به قصد تهران ترک می کردم ۱۰ ماه می گذرد.
وقتی از شیراز دور می شدم، سرم را تکیه دادم به صندلی و از پنجره شیراز چراغانی را تماشا کردم.
شهر منظم و روشن بود. انگار از آن بالا آدم را دعوت به فرود و برگشتن می‌کرد. نمی‌دانستم حافظیه کجاست و باغ ارم کجاست و قصرالدشت کجا... و انگار همین، دعوت‌ام به نشستن می‌کرد.
انگار هر تکه‌نوری می‌گفت که برگرد و برای همیشه بمان...
شاید این نور زرد و نرم و شاد از همان خانه‌ای می‌آید که چند ساعت پیش با آن وداع کردی ...
بالای تهران که رسیدم، باز هم نمی‌دانستم اتوبان مدرس یا صدر کدام یک از آن خطوط نورانی صاف است و آن مربع نورانیِ کجاست... و باز هم شهر آدم را دعوت به فرود و آمدن می‌کرد. اما این هم فرق داشت. تهران روشن بود و نظم‌اش در خود بی‌نظمی داشت.
خط‌های صاف ناگهان همدیگر را قطع می‌کردند و هندسه‌ی نوری شهر شبیه ترافیک پل سیدخندان تا ورودی پاسداران بود.
دل‌ام برای شیرازی که ترک‌اش کرده بودم تنگ می‌شد، اما پا به شهر تاریک و آشفته‌ای می‌گذاشتم.
قاعدتاً باید از تهران متنفر باشم. من از ازدحام متنفرم.
صداهای بلندِ غافلگیرانه اعصاب‌ام را کاملاً به‌هم می‌ریزند. ازین‌که توی خیابان تنه بخورم یا بزنم بدم می‌آید. از این که با صدای کلاغ و بوق بیدار شوم با صدای موتور و ماشین بخوابم بیزارم... 
آبِ کثیف را شبیه فحش می‌بینم و یک جوی خشک‌شده‌ی کثیف برایم مثل یک فحش رکیک است. روزانه فوق‌اش تحمل دیدن یک یا دو آدم عصبی را داشته باشم (غیر از خودم!) و به‌هیچ‌وجه تابِ تحمل کردن صدها آدم عصبانی که منتظر جرقه‌ای‌اند برای دعوا را ندارم.
خیلی چیزهای دیگر هم هستند که حال‌ام را خراب می‌کنند؛ و تهران صاحب اغلب‌شان هست: یک شهر بوگندوی شلوغ و پر سر و صدا، پر از جو‌های گندگرفته و درختان خشکیده که فقط به چند تا خیابان اصلی رسیدگی می کنن و بقیه رو رها کردن. بدم می آد از مردم عصبانی که گاهی چنان می‌آیند توی شکم آدم که آرزوی پروازْ دوباره به سر آدم می‌زند...
نه دیگه ... نشد... خیلی زیادی بد تهران را گفتم... ولی در حقیقت اینطور نیست ... تهران را دوست هم دارم... یا لااقل مجبورم دوست داشته باشم.
تهران شهر جادویی غریبی است. شهری که یک لایه‌ی غم‌بار و زننده از غبار و زباله روی گوشه‌گوشه‌اش نشسته.
اما اگر کمی حوصله داشته باشی و دستمالی روی آن بکشی، آن زیر، به شهری برمی‌خوری که می‌توانی نزدیک میرداماد شلوغ‌اش یا همان میدان مادر، خیابان خلوتی را پیدا کنی که رودخانه‌ای از آن پایین می‌رود و فصل‌ها را چنان که هستند به تو نشان می‌دهد و روز بارانی پاییزی‌اش دعوت‌ات می‌کند به قدم زدن... می توانی جمشیدیه و نیاوران و سعدآباد و تجریش و حتی ولیعصر را گز کنی اگر وقت پیدا کنی... اگر زمان غافلگیرت نکند... اگر مثل این ده ماه چنان یک شاتر زدن نگذرد...
من شیفته‌ی طبیعت‌ام. تصور اینکه خانه‌ای داشته باشم پر از گل و گیاه به وجدم می‌آورد. خانه‌ای مثل خانه‌ی کودکی‌هایم، با یک باغچه‌ و کلی درخت و ...؛ و چه خوب می‌شود اگر کمی چمن هم داشته باشد.
اصلا تصور کنید: صبح در خانه‌ای بیدار شوید، پنجره‌اش را باز کنید و روبروتان جنگل یا دریا را ببینید، و صدای پرندگان و هوای خنک و پاک و بوی خوش برگ‌ها و فصل هجوم بیاورند داخل اتاق... حتی تصورش هم اشک به چشمان‌ام می‌آورد. شاید هم بس که اینجا دودزده شده ام دارم چرت و پرت می گویم...
شاید آرزوی بزرگ محل زندگی‌ام، چیزی باشد شبیه اینکه یک‌روز در تهران یک چنین جایی داشته باشم!
اگر نشد هم کاملاً به یک آپارتمان 50-60 متری راضی‌ام؛ حوالی معلم... سیدخندان، شاید حول و حوش جلفا یا شاید هم هفت تیر یا کمی این ور و اون ور تر... اصلا هرجا می خواد باشه... فقط مرکز شهر باشه...
چند وقت پیش گذرم افتاد به بازار تهران... 
اینجا را می‌شود رفت داخل و باز از کوچه‌پس‌کوچه‌ها آمد... به‌هرحال هر هوسی که کنی حتی هوس نیم ساعت گشت و گذار در کوچه های قدیمی... وقت نمی کنی... اینجا زمان ارباب تو می شود و افسار ثانیه ها را به گردنت می آویزد... به تو اجازه نمی دهد حتی گاهی غذا بخوری... شب می آیی یادت می افتد هیچی نخوردی... خنده دار است... یادم به شیراز می افتد که ظهرها همه سه چهار ساعتی می خوابند... نمی دانم از شیرازم بخندم یا از تهران...
آن دوست راست می گفت... تهران یک اقیانوس بزرگ است هم می توانی مروارید پیدا کنی... هم ممکن است غرق شوی... شاید هم کوسه تو را بخورد... شاید اسیر دزد دریایی شوی... شاید یک قاره کشف کنی... شاید هم هرگز به مقصد نرسی... شاید به جزیره ای متروک برسی و هزار و یک شاید دیگر...
حتی فکر کردنش منو خوشحال می کنه... سه شب دیگه مهرآباد... و نیمه شب شیراز...
شیراز...