دی

...روزها از پی هم می گذرند

و من به حیطه فرمانروایی خویش نزدیک می شوم

دی فرا می رسد با برفهایش... بارانهایش... و... ...

و من به حیطه فرمانروایی خود قدم می گذارم

فقط  13 روز دیگر تا تاج گذاری من، باقیست...

 

 

 

باز باران...

 

 

باران آمد

 

وای... باران... باران

شیشه ی پنجره را باران شست...

از دل من اما...

ـ چه کسی نقش* تو را خواهد شست ؟

 

... بعد از این همه دعا... اگه بارون نمی اومد دق می کردم...!
بارانی که قانون طبیعت را بر هم زد و با هر قطره اش در دل برگ ریزان پاییز زیبا؛ خاطرات را سبزتر کرد.

 

 

... گرید به حالم ... کوه در و دشت  ... از این جدایی ... می نالد از غم ... این دل دمادم ... فردا كجاي
سفر بخیر ، سفر بخیر
مسافر من

باران می بارد امشب
دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته
ره می سپارد امشب
در نگاهت مانده چشمم
شاید از فکر سفر برگردی امشب
از تو دارم یادگاری
سردی این بوسه را پیوسته بر لب
قطره قطره اشک چشمم
می چکد با نم نم باران به دامن
بسته ای بار سفر را
با تو ای عاشقترین بد کرده ام من

رنگ چشمت رنگ دریا
سینه من دشت غمها
یادم آید زیر باران
با تو بودم با تو تنها
زیر باران با تو بودم
زیر باران با تو تنها
 
کی رود از خاطر من
آخرین بوسه شبی در زیر باران
رفتی و کردم صدایت
اما در آغوش شب گشتی تو پنهان

 

... باران آمدباران می بارد امشبباران آمد...

 

* ؟!