نوشتن بر هر درد بيدرمان دواست...
حرفی برای گفتن نداشتم اما هميشه دلم تنگ ميشد برای نوشتن ...
پس نوشتم.... نوشتم و نوشتم و نوشتم...
آنقدر نوشتم كه به اين باور رسيدم كه "نوشتن بر هر درد بيدرمان دواست" درست مثل خنده ... درست مثل گريه...
نوشتم از ته دل براي دلم... دلي كه براي خودش تنگ شده بود و چه غريب در غريبنوازيهاي اين خاك گم...
چه زيبا بود نوشتن... مثل هميشه... زيباي زيبا...
زيبا بود مثل ... زير باران... مثل خنده زير تيغ آفتاب... مثل ...
مثل... مثل خواب...
خواب را دريابيم
خواب روياي فراموشيهاست
من شكوفايي گلهاي اميدم را در خواب ميبينم...
...و ندايي كه به من ميگويد
گرچه شب تاريك است
دل قوي دار
كه سحر نزديك است
اينجا هوا سرد است... اما ميدانم... فردا روز ديگريست...
۹۴ صفحه ديگر نوشتم... هر صفحه را از ته دل پرستيدم و هر حرف را در نهايت غربت ديروزها نگريستم و ديدم كه چگونه هر كلام در دل كاغذ ريشه زد و ريشه در گذشتهها دواند... گذشتههايي كه... گذشتههايي كه هميشه بهارند و مثل ارديبهشت شيرازم سبز هستند... خواهم رفت... سوي آن وسعت بي پايان كه همواره مرا ميخواند...
نوشتم از صداها و آواها...
هميشه خواهم نوشت... تا هميشه...